بازخوانی تنها برنامه اولین سالگرد سوم تیر در سال ۸۵

صبح چهارشنبه ساعت ۹ عوارضی تهرانم و منتظر ماشین. علی زنگ می زند و می گوید بچه ها یک نمایشگاه آماده کرده اند برای سوم تیر اصلا یادم نبود. سوم تیررا می گویم. خیلی خوب است قرار می شود در جنوبی دانشگاه نمایشگاه بزنیم. من شهرستان می روم و بچه های دفتر خودمان هم نیستند از چند تا از مسئول بسیج ها و… می پرسم تا اخر با هزار زور و زحمت مسئول نظارت بر تشکل های دانشگاه را پیدا می کنم او می گوید فرم مجوز باید پر کنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

صبح چهارشنبه ساعت ۹ عوارضی تهرانم و منتظر ماشین. علی زنگ می زند و می گوید بچه ها یک نمایشگاه آماده کرده اند برای سوم تیر اصلا یادم نبود. سوم تیررا می گویم. خیلی خوب است قرار می شود در جنوبی دانشگاه نمایشگاه بزنیم. من شهرستان می روم و بچه های دفتر خودمان هم نیستند از چند تا از مسئول بسیج ها و… می پرسم تا اخر با هزار زور و زحمت مسئول نظارت بر تشکل های دانشگاه را پیدا می کنم او می گوید فرم مجوز باید پر کنیم. مشکل شد دو تا من شهرستانم و صادق هم نیست می روم دنبال مسئولین دفاتر آن ها مجوز بگیرند مرتضی امتحان است و با محمود هماهنگ می کنم بنده ی خدا می نویسد اما هر چه پی گیری می کند حسین خانی نیست. مسئول نظارت هم که نباشد… با هزار زور و زحمت خودم را ساعت ۵ می رسانم تهران می روم دانشکده و بعد هم می روم دفتر محمود اینا! و می فهمم که نتوانسته اند مجوز بگیرند. پنج شنبه هم که دانشگاه جز ما فنی ها هیچ موجود دیگری نیست! خداییش کی هفت روز در هفته می رود دانشگاه شنبه تا چهارشنبه کلاس ۵ شنبه هم امتحان جمعه هم نماز جمعه!
صبح شنبه صبح کله سحر می روم دانشگاه نیم ساعت یک بار سر می زنم دفتر نظارت بر تشکل ها نخیر آقای حسین خانی نیست که نیست. بار سوم به عقلم می رسد که از مسئول دفتر معاونت دانشجویی فرهنگی بپرسم او هم می گوید ساعت ۹:۳۰ . ما هم بالاخره می رویم باز خبری نیست این بار به لطایف الحیل شماره ی ایشان را پیدا می کنم و زنگ می زنم حول و حوش ۱۰ هم اتاقی اش که مسئول انجمن علمی ها ست گوشی را برمی دارد و می گوید که ۱۰:۳۰ من هم راس ۱۰:۳۰ حضوری می روم. برگه ی مجوز می گیرم و با مهر بسیج علوم مجوز را می دهم. مسئول نظارت بر تشکل ها هم قول می دهد که تا ظهر مجوز را قطعی کند. تا ظهر علی و امیر پشت هم زنگ می زنند. بالاخره مجوز صادر می شود. نامه اش را می گیرم. نامه به حراست و روابط عمومی هم ارسال می شود. خبرگزاری ها هم خبر شده اند که نمایشگاه عکس پیروزی عدالت از ۴ تا ۶ تیر در ضلع جنوبی دانشگاه برگزار می شود.
صبح شنبه ساعت ۸ انتخاب واحد دارم و باید سریع خودم را برسانم دانشگاه. طبق معمول جزء آخرین نفرات random(لیست انخاب واحد) هستم. ترم های فرد در دانشگاه ما آخر ترم است کلی از واحدهایی که ضروری است ارائه نمی شود. این جا تهران است دانشگاه تهران مهد مهندسی کشور!
امیر زنگ می زند و می گوید داریم روی مقوا می چسبانیم. و یک مته جور کن. ما را می گویید وسط انتخاب واحد یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر کامپیوتر ۱۰ تا هم تو سر موبایل! انتخاب واحد تمام می شود. بچه ها زنگ می زنند. نمایشگاه را آورده اند.می روم آن جا. حالا باید مته پیدا کنیم که فیبرهایی که عکس ها رویش خورده را سوراخ کنیم. یکی تو سر خودم می زنم، یکی تو سر یاسر ۱۰ تا هم تو سر موبایل!
یک راست می روم بسیج هنر که از تاسیسات شان مته بگیرند. پرنده پر نمی زند من هم که نمی دانم تاسیسات کجاست می روم فنی! دفتر بسیج بچه ها با من می آیند پایین تا خدمات را به من نشان بدهند. مته دارند اما دریل نه! دارم نا امید می شود که دریل رومیزی اش را نشانم می دهد. چاره ای نیست محمود را برمی دارم می رویم در جنوبی که می بینیم بله برادران اطلاعات که به اختصار در این متن از آن ها به برادرا یاد می شود و ممکن است از وزارت اطلاعات تا حفاظت ناجا تا حفاظت هر نهاد کوچک و بزرگ تا کارمند مجمع تشخیص باشد.- آمده اند سراغ امیر و دارند نمایشگاه را چک می کنند و می روند. یک دسته از فیبرها را محمود می آورد یک دسته را هم من. خدمات هم مودبانه می گویند ما که وقت نداریم خودتان سوراخ کنید و ما هم سوراخ می کنیم و آن ها هم نگاه مان می کنند. بعد با محمد دوباره مسیر مهد مهندسی کشور!!! را تا پنجاه تومانی(سر در دانشگاه) طی می کنیم.
دست به کار می شویم. من و محسن از پشت نرده ها امیر و یاسر هم از بیرون. حامد هم آن جا ایستاده و ارد می دهد. فیبرها را با سیم مفتولی با هزاران زور و زحمت باز می بندیم واقعا نمی شود بست. محسن می رود مفتولی ها ها را عوض کند. یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر امیر و یاسر ۱۰ تا هم تو سر سیم مفتول. دست های بچه ها هم زخمی شده است. دو تا از این بچه ها مثلا عضو شورای مرکزی ۴مین تشکل فراگیر دانشجویی کشورند . کلی کش و قوص می روم و از بین کلی درخت و گل رد می شوم تا برسم به نرده و می آیم این ور. تا بقیه نمایشگاه را بزنیم. اصولا چیزی هست به نام قضیه ی حمار محسن از بالا نرده که ارتفاع زیادی هم هست آمده. کلی دماغ سوخته می شوم. نمایشگاه زده می شود. عکس های تبلیغاتی حماسه ی سوم تیر دور دوم انتخابات ریاست جمهوری. یکی در میان عکس های تبلیغاتی هاشمی و احمدی نژاد.
از همان ابتدا شروع می شود. عده ای آفرین می گویند و عده ای هم نه! من می روم دنبال پلات. می روم پاساژ نبوت بالاخره یک تایپسیت می یابم طرف کامل تایپ می کند وقتی تمام شد می گوید ببین عزیز این کار سیاسی است مطمئنی گیر نمی دهند. بهش می گویم نه بابا مجوز داریم و تازه ما برای دردسر سازترین هایش هم سراغ همکارای شما آمدیم خلاصه دیسکت را به ما نمی دهد و ما هم سراغ بقیه می رویم تایپ یک صفحه ۵۰۰ تومان! می روم پلات بگیرم همه یا سرشان شلوغ است یا من به دلایلی نمی روم تو مغازه هاشان. یکی را پیدا می کنم. اردیبهشت پارسال سر تحصن جلوی مجلس ۱۰:۳۰ شب آمدم سراغ همین و پلات گرفتم. کارها را می گیرند سه تا جوان با سر و وضع های آن چنانی شدید هم درگیر بحث فوتبال به فکر فرو می روم. نتیجه ی این بحث ها چیست این یکی بچه ی تهران است و آن یکی را هم دستش می اندازند که دهاتی است! چه دست هایی پشت این قضیه است که این بچه ها به مسائل جدی تر فکر نکنند و تمام دردشان این باشد که علی دایی نیامده این جا یا اگر برانکو بیاید چه بلایی سرش می آورند دیروز یک هم چنین زمانی دفتر بسیج دانشکده بودم یکی از بچه ها داشت خبرهای مهمی که در سایت می دید برای جمعیت می خواند سر اذان بود و دفتر – که بیش تر شبیه نمازخانه است تا دفتر بسیج!- شلوغ! تیم ملی با تدابیر شدید امنیتی وارد کشور شد.
سر اذان است و من هم که آن ها را مشغول بحث می بینم بی آن که چیزی بگویم می روم بیرون. صدای اذان مسجد سید الشهدا هم بلند است … الله اکبر…
برمی گردم به مغازه در این فاصله آن ها هیچ کاری نکرده اند ابر و باد و مه خورشید و فلک درکارند تا کار ما انجام نشود. پلات می گیرند مام چون نوع کاغذهاشان طور خاصی است کلی سفید دارد. پارسال هم یادم است همین جوری شد.
می رسم دانشگاه بچه ها رفته اند و محسن مانده است. مشغول عکس گرفتن که چند نفر ازا عابران می آیند و با محسن مشغول بحث با آن ها می شویم. پسری ریش به صورت و لی به پا و از این کیف زردها -که تازه مد شده و قبلا بیشتر خانم ها داشتند- به شانه. از لای حرف هایش می فهمیم آخر امت حزب الله است و در انتخابات هم به احمدی نژاد رای داده. می گوید این شکل اشتباه است و باعث درگیری است و.. ما – یعنی بیشتر محسن! – برایش باز می کنیم که اصلا حرف ما هاشمی و احمدی نژاد نیست حرف گفتمان عدالت اسات ما این نمایشگاه را زدیم که بگوییم مردم دنبال عدالت بودند نه دنبال غرب زدگی و سرمایه داری و … و بعد همان طور که اول نمایشگاه زده ایم برای این که مسئولان یادشان نرود که بودند و چگونه و برای چه رأی آوردند بنده ی خدا کلی بحث می کند و آخر بحث که خیلی هم طولانی می شود بهش آدرس سایت را می دهم و شماره ی دفتر که نقدش را برای ما بفرستد تا ما بعد از نمایشگاه نظرات موافق و مخالف را داشته باشیم. آن بنده ی خدا هم گفت که من نمی دانم چگونه به شما گیر ندادند. در همین فاصله یکی از معروف ترین اساتید دانشگاه و کشور که اصلا فکرش را نمی کردم. می آید چند بار دانه دانه ی عکس ها را با دقت می بیند و بعد می آید سراغ مان و می پرسد مسئول کیست و من می گویم بچه ها نیستند. و از جنبش می پرسد و از ما توضیح پیام ۶/۸ امام خامنه ای–که باید سال دیگر مثل ختم مفاسد اقتصادی ختمش را بگیریم!- تا برخورد ناحیه ی مقاومت خراسان با بچه های بسیج فردوسی و انجمن طلاب تا اخراج بچه ها از بسیج صنعتی خلاصه خیلی چیزها را می گویم. و او با اشتیاق می شنود و بعد شماره ی تلفن جنبش و مسئولان و سایت و آدرس را از ما می گیرد. البته الهه کولایی هم این وسط می آید و نمایشگاه را می بیند. نه به آن استاد قبلی نه به…
ساعت حدود یک دو نفر سوار موتور می آیند یکی شان عینک دودی دارد. نیم نگاهی می اندازد و دنبال مسئول نمایشگاه می گردد. می روم ببینم چه می گوید. می گوید مجوز دارید می گویم بله می گوید کو! می گویم شما؟ بعد از جرو بحث از سکناتش فکر می کنم از برادراست و مجوز را نشانش می دهم و بعد می گویم خب شما از کجایید می گوید الآن می فهمی از کجا هستم. و کارتش را در چند ثانیه باز و بسته می کند به نظرم صادقی است از مجمع تشخیص اما بعدها بچه ها می گویند گفته فامیلم آقامحمود است. و الله اعلم.
به زور می گوید یا خودتان بکنید یا من می کنم. به او می گویم این قضیه به شما مربوط نیست حرفی دارید قانونی اقدام کنید. طرف هم شاخ و شانه می کشد تماس می گیرم خبرگزاری ها و بچه ها را خبر می کنم. طرف بعد از کلی شاخ و شانه کشیدن و زنگ زدن به نهادهای مختلف برای تعطیل کردن نمایشگاه می رود. البته قبل از رفتن به زور دوربین را از محسن می گیرد و عکس خودش و همکارش را که ما وقتی نمی دانستیم که هستند در نمایشگاه اتفاقی افتاده بودند پاک می کند.
بچه ها واکنش سریع خودشان را می رسانند اما دیر شده است. ولی من احساس می کنم طرف می آید. درست هم فکر کرده ام. طولی نمی کشد که طرف می آید سریع بچه ها را خبر می کنم. این بار یک عکاس آورده شروع می کنند از عکس ها و تصاویر عکس گرفتن و باز شاخ و شانه می کشد که ما نمایشگاه را تعطیل کنیم. بچه ها با او مشاجره ی لفظی پیدا می کنند و به او می گویند اگر حرفی داری برو قانونی اقدام کن. در این بین من می فهمم که عکاسش دارد از ما عکس می گیرد و با بچه ها به سراغ عکاسش می رویم ه باید پاک کنی طرف هم نمی کند و آن برادر مجمع تشخیصی هم می آید و شروع می کند داد و قال کردن حتی خودش و خبرنگارش به سمت بچه ها حمله می کنند و سوار موتور می شوند که بروند و زیرلبی هم طرف تهدید می کند ما هم فکر می کنیم قضیه تمام شده اما ناگهان دیدیم به نمایشگاه حمله کردند و یکی از فیبرها را شکستند می خواهد گاز بدهد که بچه ها سویچ موتورش را سریع می کشند بیرون و می برند داخل دانشگاه طرف هم می آید داخل و شروع می کند فحش دادن بهش می گویم چرا عکس ها گرفتید پس ما هم می گیریم و ازش فیلم می گیرم. به طرف می گوییم شما به چه حقی حمله کردی می گوید باید جمع کنید یکی از بچه ها هم می گوید خب شما از طرف کجایی یارو که تا ۱ ساعت پیش می گوید من از مجمع تشخیصم می گوید هیچ جا در طول کل درگیری هم مدام تماس می گیرد و حتما ادامه ی دستورات را می گیرد که چه کنند. کار به جایی می رسد که یکی از اساتید دانشگاه هم به کمکمان می آید. طرف که اساسی سه کرده هم داد و قال می کند یکی از بچه ها جلوی بقیه را می گیرد که این بازی است می خواهند مثل پانزده خرداد موج سواری کنند و چند نفر را هم بگیرند و مثل آن سه طلبه بیست روز بدون ملاقات بازداشت کنند. و بعد هم برای آقای هاشمی مظلوم نمایی کنند به یارو می گوییم برای چه از بچه ها عکس گرفتید طرف هم می گوید نه ما هم چنین کاری نکردیم و اگر یک عکس باشد من هر چه شما بگویید می کنم از قضا دومین عکسی که می آید عکس ماهاست طرف خیلی سه کرده و کلی شانتا‍ژ می کند(البته خدا می داند عکاس در این بین چند بار مموری کارد دوربینش را عوض کرده است. در این بین عکاس را می بینم که می رود آن ور خیابان برادر مجمع تشخیصی هم زرنگ است و قضیه را شلوغ می کند حواسم پرت می شود و خبرنگار نیست خدا می داند در کدام ساختمان روبه رو دارد از ما عکس می گیرد که چماق داران ارجمندی که پانزده خرداد در فیضیه جمله های آقا در مورد عدالت که دست بچه ها بود را پاره کردند و کتکشان زدند سراغ مان بفرستند یا احیانا ترمز موتورهای مان خراب شود یا خیلی قانونی عذرمان از دانشگاه خواسته! والله اعلم.
با پادرمیانی بچه ها سوییچ موتورش را می دهند و می رود. حراست هم بعد از قضیه می آید چه قدر به موقع آدم یاد برنامه های اخبار می افتد که اورژانس را آزمایشی برای سکته ی قلبی خبر می کنند و طرف نیم ساعت بعد می آیند. حراست هم می گوید که شما مجوز داشتید و مشکلی نداشته است! (زر دادن محمود به دان می ماند/نوش دارو که پس از مرگ به سهراب رسید!) در این بین خیلی جالب است سه نفر مرد میان سال با سر و وضع آن چنانی می آیند و با ما صحبت می کنند و بچه ها می گویند هدف نمایشگاه همان است که بفهمند آن ها که رای آوردند و مردم که درد اصلی این است وما از کسی طرف داری نکردیم بحث گفتمان عدالت است. و آن ها هم عکس العمل های متفاوت دارند یکی شان که لیسانس عمران است و اوایل دولت سازندگی دانشجو بوده و سابقه ی جبهه هم دارد از تجربیات خودش و کاهای شان می گوید و آن یکی هم وقتی می فهمد نگاه بچه ها چیست و اصل مبارزه با فساد اقتصادی است. کلی آفرین می گوید.
ساعت ۲:۳۰من هم که از دیشب تا حالا هیچ نخورده ام و باید بروم سراغ اساتید دانشگاه تا نمره های مان را بفهمیم می روم تو دانشگاه تا کارهایم را انجام بدهم شده حدود سه و نیم. به سمت در جنوبی حرکت می کنم که علی تماس می گید و می گوید شهرداری دارد به نمایشگاه حمله می کند با حراست خودت را برسان من هم می دوم سمت انتظامات مسئول انتظامات با ۱ ساعت پیش ۱۸۰ درجه فرق کرده می گوید آن جا بیرون است شما باید نظارت بر تشکل ها و حراست را خبر کنید. (توضیح این که دانشگاه ما هم حراست دارد هم انتظامات یک بار که همایش صدور انقلاب گذاشته بودیم ناگهان ۵ تا از همان ها که هیچ ربطی بهشان نداشت آمدند و گفتند شما حق برگزاری همایش را ندارید. حالا ما یک مدعو کانادایی هم داشتیم که…) سزیع می دوم و در حال دویدن با حسین خانی تماس می گیرم همان کسی که دیروز مجوز ما را – که رویش نوشته بود ضلع جنوبی دانشگاه-ا صادر کرد امروز می پرسید مگر شما بیرون دانشگاه نمایشگاه برگزار کردید؟ می فهمم که قضیه چیز دیگری است و مجمع تشخیصی کار خودش را کرده ناچار می دوم سمت در جنوبی دانشگاه می بینم یک نفر از شهرداری دارد وحشیانه فیبرها را باز که نمی کند می کند و می شکند سریع موبایلم را جلو صورتش می گیرم که عکس بگیرم طرف به سمت من هجوم می آورد. مردم آن جا جمع شده اند غلغله ای است. می گوییم اگر کار قانونی می کنی چرا می ترسی طرف که سوتی را داده داد و قال می کند و می گوید جزو محدوده ی شهرداری است این جا و شما از شهرداری مجوز ندارید و من ۱۱۰ را خبر می کنم. ۱۱۰ ای که وقتی خبرش می کنم و زنگ می زند احتمالا با آن برادر تشخیصی هماهنگ می کند من هم خبرنگارها را دوباره خبر می کنم. و آنها هم یکی را می آورند طرف من و بعد خود یارو هم چند بار درگیر می شود . اگر نبودند بچه های شورا که از اولین درگیری ها بودند … بگذریم.
طرف هم که از عملکرد قاطع بچه ها ترسیده از کندن بقیه ی فیبرها خودداری می کند. زنگ می زنم به موبایل معاون دانشجویی دانشگاه و مجوز را یادآوری می کنم و قضیه را می گویم او می گوید که من البته دیروز هم شک داشتم که دیوار دانشگاه جزء دانشگاه است یا نه و ما این قضیه را پی گیری می کنیم حق با آن ها نبوده شکایت می کنیم و اگر حق با آنها بوده که هیچ و از ما می خواهد که نمایشگاه را برای جلوگیری از درگیری جمع کنیم در بین تماس من هم ۱۱۰ آمده و بچه ها دارند مجوز را نشان می دهند. می بینم کار خودشان را کرده اند و دانشگاه هم چه قدر قرص از دانشجو حمایت می کند. ناچاراً خودم شروع می کنم به باز کردن که محسن با انبردست می آید و خودش همه را باز می کند. شکسته های نمایشگاه.
با خودم فکر می کنم که الآن که مثلاً دولت انقلابی است یک عده این جوری با بچه ها که نماد حزب اللهی ها هستند برخورد می کنند وای به حال روزی که این چنین نباشد!
در این بین پسری سیه چرده می آید و به من قرآن جیبی می خواهد بفروشد ازش می پرسم کلاس چندی می گوید یک سال مدرسه نمی روم تا پنجم خواندم می گویم چرا می گوید پدرم تصادف کرده من مجبورم کرایه خانه مان را در بیاورم می گویم مگر خانه تان کجاست می گوید پاکدشت می گویم مادرت خانه داره؟ جواب می دهد نمی گذارم کار کنه(کلی از غیرت پسرک شرمنده می شوم) با پسرک صحبت می کنم که حتماً شده شبانه درسش را ادامه بدهد و به فکر فرو می روم. یک عده تبلیغات میلیاردی برای ریاست جمهوری شان کردند و امروز هم برای یک نمایشگاه ساده کل مملکت را بسیج کردند که جلوی ما را بگیرد و یک دعه هم مثل این کودک…
هفته ی پیش بود sms ای به بچه ها زدم ۱۴ روز از ضرب و شتم و دستگیری بی ملاقات سه طلبه گذشت اندکی غیرت دینی مورد نیاز است. یکی از اساتید هم جواب sms‌من را این گونه می دهد: در مذهب ظالمان هیچ کس حقی ندارد. آقای … قیامتی ندارد؟خدا در کمین ظالمان است…

همین مطلب در عدالتخواهی، مطالبه


صبح چهارشنبه ساعت ۹ عوارضی تهرانم و منتظر ماشین. علی زنگ می زند و می گوید بچه ها یک نمایشگاه آماده کرده اند برای سوم تیر اصلا یادم نبود. سوم تیررا می گویم. خیلی خوب است قرار می شود در جنوبی دانشگاه نمایشگاه بزنیم. من شهرستان می روم و بچه های دفتر خودمان هم نیستند از چند تا از مسئول بسیج ها و… می پرسم تا اخر با هزار زور و زحمت مسئول نظارت بر تشکل های دانشگاه را پیدا می کنم او می گوید فرم مجوز باید پر کنیم.

این نوشته در تحربیات فعالیت ها ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به بازخوانی تنها برنامه اولین سالگرد سوم تیر در سال ۸۵

  1. علی نورائی می‌گوید:

    یادش بخیر اون روزهایی که دیگه شاید هرگز تکرار نشوند
    یادمه خبر را شنیدم ولی دیر و فایده ای نداشت که خودم را برسانم چون زمان گذشته بود برای کمک به شما در مقابل موج تهاجمات و کار تمام شده بود
    شاید اگر بودم از نرده های دان تهران حضرات خود همه کاره بین آویزان شده بودند!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *