فصل ممیّز انسان و حیوان، عقل است. فصل ممیّز انسان و مَلَک، وهم و غضب و شهوت. که این دوی آخر فصل مشترک انسان و حیوان. غریزهی بهایم نه عقل میفهمد نه ارزشهای منتزع از عقلانیت [که در بیان دینی از آنها به ارزشهای فطری یاد میشود].
یکی از بزرگترین اشتباهات لغتدانان، ترجمان اومانیسم به «انسانگرایی» است. انسان در این مکتب انسانی است خالی از تکلیف، خالی از ارزشهای والای فطری که بنیاد اصلی آنها در رابطه روح و خالق معنا مییابد. آنچه در عمل از «انسانگرایی» دیده میشود دفاع از کیان انسان به عنوان یک حیوان است. انسانیت انسان در این برگردان لغوی، به حیوانیت وی تنزل مییابد و در این مکتب ِ مادّی و کور، انسانیت شخصیت مستقلی نمییابد مگر در کنار دیگر غرایز. غضب، شهوت و وهم انسان بر کرسی حقانیت مینشیند و اصولی چون فایدهگرایی یا آزادی منفی یا خزعبلاتی از این قسم، حدود قدرت ایشان را مشخص میکنند. شریک کردن سه قوهی حیوانی دیگر در جایگاهی که عقل را سزاست، «حیوانگرایی»ست نه انسانگرایی. که البته در برابر انقیاد فرعونی و تکبر نمرودی، خود قدمی به پیش است که: ایها الاعزّاء! بس است این همه وحشیگری و گرگخصالی؛ حداقلِّ حقِّ زیستی این چارپایان دوپا را بدهید!
قیام در برابر جهل، چه از نوع قیام متعالی الهی باشد و در راستای تکریم حق پرستش ربالارباب و واجبالوجود، و چه از انواع نازلتر آن و در برابر قیود مادی پیرامون، قیامی است انسانی. قیامی است برای تکریم انسان بما هو انسان. انسانی که فصل ممیز انسانیت او از حیوان به فعلیت رسیده اما همچنان در سرای مُلک، همنشین بهایم و نباتات است؛ بیزار است از فرونهادن بار امانت خلیفةالهی به بهانهی به رسمیت شناختن حق حیوانیت چارپایان دوپایی که حق زیست انسانیاش را لگدمال کردهاند.
این قیام، قیامیست انسانی. و در نوع متعالیاش قیامیست الهی در دفاع از کیان انسان؛ والاترین مخلوق الله.
چندی پیش، دوستی در خلال یک بحث نکتهای را متذکر شد که بیانش برای ما راهگشاست. انسان میتواند حتی علیه انسانیت نیز بشورد! هرچند که ظاهر این جمله تناقض را در خود نهفته دارد اما پردهای از حقیقت را از مقابل دیدگان ما برمیدارد.
گاهی عباراتی استفاده می شود که انسان را سخت به فکر فرو می برد. دانشجوی حزب اللهی در دانشکده علوم اجتماعی یا فنی، جمهوری اسلامی مدرن و توسعه یافته، ولایت فقیه به مثابه امری زمینی، … و اینها وقتی در بستر جملات قرار میگیرند، فهمشان پیچیدهتر میشود.
شاید ریشه تمام تناقضهایی که فهمشان برای من دشوار است (و شاید برای شما از مسلمات و ممکنات)، در همین جملاتی باشد که در پی خواهد آمد:
«میتوانم بگویم که اگر روح فلسفی در یک امتی یافت بشود… آنها را بر استحصال جمیع علوم دعوت میکند. مسلمانان صدر اول را هیچ علمی نبود، لکن به واسطه دیانت اسلامیه در آنها یک روح فلسفی پیدا شده بود، و به واسطة آن روح فلسفی از امور کلیه عالم و لوازم انسانی بحث کردن گرفتند، و این سبب شد که آنها جمیع آن علوم را که موضوع آنها خاص بود… در اندک زمانی استحصال نمودندـ فلسفه است که انسان را بر انسان میفهماندـ و شرف انسان را بیان میکند، و طرق لائقه را به او نشان میدهد. هر امتی که روی به تنزل نهاده است، اول نقصی که در آنها حاصل شده است در «روح فلسفی» حاصل شده است.» و در جایی دیگر «آن گرامینامه (قرآن) که یک بار در تاریخ اثر خود را کرده است، اکنون هم باید ما را به کسب علوم فرنگستان برانگیزد.»
سید جمال الدین اسد آبادی
کسانی بوده اند که تلاش خود را مصروف ایجاد چنین روحی در بشر کردهاند. روح فلسفی که خود در ذات خویش، از رشد و بلوغِ عقلِ متناظر با پرسشی آغاز شده است که «من کیستم؟» یا جملهای که «می اندیشم (یا شک میکنم) پس هستم». اینجا همه چیز از من شروع میشود. عبودیت، فرع بر بودنِ من است و دنیا محل کامیابی من! خدا اگر هست، باید پاسخگو باشد که با من چه نسبتی دارد و دین برای من است و حتی کتاب «حق و تکلیف» مینویسد که تکلیف، فرع بر حقوق من است (نظر حضرت آیت الله جوادی آملی)! علم غربی با همین مضمون رشد کرده است و از همین روست که دانشجو در سازوکار دانشگاههای غرب جغرافیایی و خاورمیانهای و شرقی، دنبالهی عبودیت را نمی تواند پی بگیرد. چرا که در این علم، خداوند فرع بر دانایی خواهد بود. این پارادوکسی خواهد بود که انسان مومن را به تناقضهای لاینحلی خواهد کشاند و پرسشهای بیپاسخی را به دنبال خواهد داشت، پرسش از چرایی توسعه، چرایی آموختن، چرایی اطاعت از ولایت. وقتی روح مدرنیسم در قالب سازوکارهای ما ریخته شد، باید منتظر باشیم که جوان ما با تناقضهای روشنی که میبیند زندگی کند و مسیر خویشتن را گم کند.
اینجا بحث بر سر یک واکاویست، واکاوی مفاهیمی که از دست دادهایم یا از دستانمان بدرآوردهاند. بحث از این است که علم برای ما، نه اینکه موجبات رشد رفاه باشد بلکه ابزار بندگی و خدمت به خلق خداست، بحث از اینکه مستضعفین و مستکبرین در کاراند، نه سرمایه دار و فقیر، بحث از این است که نگاه ما باید متفاوت گردد و از منظر غرب به خویشتن نگاه نکنیم. آنها از نگاه بشر به عالم مینگرند و مسلمان از نگاه وحی، از نگاه پروردگار عالمیان، از نگاه منجی آخرالزمان. اینجا بحث از جهتگیری برای توسعه نیست، اینجا مسئله تقدم بندگی بر تمام شاخصهای بشرْبنیاد است. اسد آبادی درست میگفت. باید علم را با ملزومات آن تقلید کرد ولی آنچه نمیدانست اینکه، اگر فرض تقلید را نمی پسندید، باید مجتهد شوید. اگر نمیخواهید از انسان غربی تقلید کنید، باید تولید کنید. باید دوباره نگاه کنید، باید از منظر خویشتن به عالم بنگرید.
قرآن وقتی به عالم نگاه می کند، تاریخ توسعه را به سخره میگیرد که با بادی یا زلزلهای یا سیلی به ویرانی نهاده است و قدرت را تنها از آنِ خداوند تلقی میکند ولی مسلمان امروز، شب تا سحر فکر و ذکرش این است که چطور ثابت کند، علی علیه السلام دموکرات ترین حاکم جهان بوده است (شهید مطهری).
میدانم که قلم تند این کوچکترین، روح بسیاری از دوستانم را خواهد آزرد اما چه کنم؟ وقتی می بینم که بحث ما این شده است که بورژوازی عامل بحرانهای ۸۸ بوده است یا نه، تمام تنم میلرزد! برادر من، بحث بر سر بندگی خداست، بحث بر سر این است که فرهنگ اتراف و اسراف در جامعه تسری پیدا کرده است و بحث بر سر این است که ما از فهم اینها عاجز شده ایم، چرا؟ چون با نگاه غربی به مسایل نگاه می کنیم. انسان را با تعریف غربی میشناسیم و انسانیت را نیز، و در فهم عبارت «انسان علیه انسانیت» درمیمانیم! بشر بنده است و هرگاه سر به طغیان بردارد، به مخالفت با فطرت خویش برخواسته است. اگر قرار است بر چیزی بشوریم، بیایید دربرابر این فهم خود بنیاد بشوریم که تمام مشکلات ما از همین ناحیه است.
انسانها در ابتدا امتی برابر و برادر بودند. ۱ ولی زیادهخواهیها و خودخواهیها بینشان تفرقه انداخت، اشراف (ملأ و مترفین) بر صدر نشستند و مستضعفین را به بندگی کشاندند، اقوام و ملل و فرقهها و مذاهب باطل به وجود آمدند و با یکدیگر به ستیز برخاستند. پس خداوند پیامبران را فروفرستاد۲ پیامبران را فروفرستاد به همراه کتاب آسمانی و میزان حق و باطل و عدل و ظلم، تا برابری را برپا دارند، تا مردم را به پا دارند به برابری، تا مردم به ندای انبیاء به پا خیزند برای برابری.۳ چه، خداوند خود را به این نام نامیده بود: قیامکننده به برابری.۴
خدا از پیامبرش خواست که یک اندرز به مردم دهد: قیام برای خدا، چه تنها باشند و چه گروهگروه. آن هم قیامی که با اندیشه پشتیبانی شود ۵، اندیشهی برابری. خدا از آنان که ندایش را لبیک گفتند خواست که همواره برای او به برابری قیام کنند و برای او و به برابری اظهارنظر کنند و گواهی دهند، ولو علیه خودشان و خانوادهشان و عشیرهشان و کشورشان و صنفشان و طبقهشان باشد۶، و دشمنیهای خانوادگی و قومی و ملی و طبقاتی و مذهبی آنان را وادار نکند که حق و انصاف و عدالت را کنار بگذارند۷، چه، خداوند امر به قیام کرده است برای برابری و بازگشت به امت واحده ی بشری و این ممکن نیست جز با کنار گذاشتن تعصبات کور و دگم های بی محتوا و دشمنی ها و ستیزه جویی های حیوانی. خداوند امت واحده ی بشری میخواهد، یک امت، یک امت قیامکننده به برابری، و از این رو ایدئولوژی او هم یکی است: اسلام. ۸ دینی که فقط یک خدا می شناسد و خدایی که فقط یک نوع انسان می خواهد و طبقه و ملیت و نژاد نمی شناسد. ملاک او برای بندگانش تقواست، همان تقوایی که لازمه ی قیام برای خدا و گواهی به برابری است.
پی نوشت: در زبان عربی دو واژه داریم که از نظر معنایی به هم نزدیک اند: «عدل» و «قسط». عدل به معنای نیکو کردن یک نظام و این که هر چیز سر جای خود باشد و قسط به معنای مساوات و برابری.
همه مردم امت واحدی بودند؛ سپس اختلاف کردند؛ و اگر فرمانی از طرف پروردگارت از قبل صادر نشده بود، در میان آنها در آنچه اختلاف داشتند داوری میشد (و همه مجازات می شدند). ↩
مردم امت واحدی بودند؛ (و تضادی در میان آنها وجود نداشت. بتدریج جوامع و طبقات پدید آمد و اختلافات و تضادهایی در میان آنها پیدا شد، در این حال) خداوند، پیامبران را برانگیخت؛ تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانی، که به سوی حق دعوت میکرد، با آنها نازل نمود؛ تا در میان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داوری کند. ↩
ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب و میزان فرستادیم تا مردم قیام به برابری کنند؛ و آهن را نازل کردیم که در آن نیروی شدید و منافعی برای مردم است، تا خداوند بداند چه کسی او و رسولانش را یاری میکند بیآنکه او را ببینند؛ خداوند قوی و شکستناپذیر است! ↩
خداوند، (با ایجاد نظام واحد جهان هستی)، گواهی میدهد که معبودی جز او نیست؛ و فرشتگان و صاحبان دانش، گواهی میدهند؛ در حالی که خداوند قیام کننده به برابری است؛ معبودی جز او نیست، که هم توانا و هم حکیم است. ↩
ای کسانی که ایمان آوردهاید! همواره برای خدا قیام کنید، و به برابری گواهی دهید! مبادا دشمنی با گروهی، شما را به بی عدالتی نکشاند! عدل و انصاف کنید، که به پرهیزگاری نزدیکتر است! و تقوای الهی پیشه کنید، که از آنچه انجام میدهید، با خبر است! ↩
دین در نزد خدا، اسلام (= تسلیم بودن در برابر حق و برابری) است. و کسانی که کتاب آسمانی به آنان داده شد، اختلافی نکردند مگر بعد از آگاهی و علم، آن هم به خاطر ستم و بی عدالتی در میان خود؛ و هر کس به آیات خدا کفر ورزد، (خدا به حساب او میرسد، زیرا) خداوند، سریع الحساب است. ↩